وقتـی که چو من غنچه ی پرپر داری
دل تنگ نشو خــدا کريم است ، پدر
شمشيربــزن علــی اصغـــــر داری
آرام وصبــور وبـي ريــا مي رفتند
آنـان كه به سوي كربـــلا مي رفتند
سرمست چومي شدند از صافي مرگ
چــون موج به ساحــل بقا مي رفتند
آن روز حسيـــن بود وبـا اوزينب
در هـــروله وشـور هيــاهو زينب
صدشور نهفته در دلش می جوشيد
هر لحظه وهـر زمان وهر سو زينب
4 آنــان همه از تبــار بــاران بودند
ازايــل بــزرگ سربـداران بـودند
رفتنــد ورسيدند بـه سر منزل عشق
آنـان که چو دريای خروشان بودند
5 امــروز تمــام شهر بــی تاب شده
ديـوانه ی يک جرعه از اين آب شده
در "شوش"دوبــاره اسب ها آمده اند
شمشيــر و يــراق ونيـزه ناياب شده 6
اين غنچه که خوابيده در آغوش مــن است
خود پرچم عشق است که بر دوش من است
شش مــاهه ی مــا بـاز پسين ياور مــاست
اوتــازه گــل سرخ عطش نــوش مـن است
7
درغــربت کوفـه لاله ای پـرپـر شد
يـک مـرد ميـان کـوچه بـي يـاور شد
از کُنـج قفس کبـوتـری بـال گرفت
از روی مَنـــاره آفتــابـی بــر شد
8 طفــلان حـرم «خدا خدا» می خوانند
هـی در تب وتـابند و دعــا می خوانند
بـرگرد عمو چشم به راهی سخت است
ايـــن قـافله ی تشنه تـو را می خوانند
9 نـامت بـه لبم تـرانه ای شيـريـن است
درسينـه ی مـن زبـانه ای شيرين است
تـونـاب تـريـن واژه ی شعـرم هستی
شاعـر شدنـم بهـانه ای شيـريـن است
10اين شال عزا شرح پريشاني ماست
ويــن نیلی جـامه،شور حيـراني ماست
اين تكيـه واين تعزيه واين مجلس
هريك سنـد بي سروساماني ماست 1
1 مــن نــالـه ی صد حنـجره ی خـاموشم
خـــوابيـده هــــزار لالــه در آغــوشم
ديری است که نام اصلی ام گم شده است
مـن شهر نبـی ،شهـر شهيـدان "شـوشم"
12 اي خفتـه دلان چرا زحق دور شديد
نــا اهل شديـد وبنـده ي زور شديد
ديـديـد سر سپيــده را بـر سر نــي
بـاز از سر مصلحت همه كـور شديد
13 آن روز زنی درآتش تب می سوخت
می سوخت زنی زسوز یارب می سوخت
می گفت حسین وهرلحظه لبش می جنبید
ازبوسه ی لب های بریده زینب می سوخت
14 ای آب خجالت زده ی هرم نگاهت
نایاب ترین قافیه در مصرع آهت
از هروله ی علقمه برگردعموجان
صدقافله تشویش وعطش چشم به راهت
خورشید،فروبرده سر از شرم ،برایم
صدبحر در این معرکه افتاده به پایم
دریاست دلم آب نمی جویم از این جوی
من تشنه ی یک قطره از احساس شمایم
16 سرسبز ترین بهار احساس، عباس
پاکیزه تر از صفای الماس ،عباس
در عشق و وفا ناب ترین است بجویید
والله من الجنه والناس،عباس
17 دریای دلت بود وتلاطم می کرد
روزی که عطش نام تو را گم می کرد
می رفت برای مشک آبی «عباس»
«برآب رقیه را تجسم می کرد»
18 زیبایی آغاز کلام است «حسین»
در دفتر عاشقی پیام است«حسین»
با این همه شعر وتصنیف وغزل
دل چسب ترین حسن ختام است «حسین»
19 تو مایه ی خیر بی حسابی بانو
آرامش دل های خرابی بانو
در هروله ی کویر وتشویش ،هنوز
سرشارتر از زلال آبی بانو
20 ماشیفتگان مست بی پرواییم
عمری است که نیلی به تن زهراییم
برمأذنه ها هماره فریاد کنید:
«دل سوختگان جای سیلی ماییم»
21 ای بانوی آب وآینه ادرکنی
زیبایی آفتاب وآینه ادرکنی
ای مظهرپاکی ای خداوند عفاف
تمثیل حجاب آینه ادرکنی
22 عمری است گدای منت زهراییم
حیران وخراب تربت زهراییم
دیری است که آواره ی این کوی شدیم
ماچشم به راه رحمت زهراییم
23 تو دل خوشی تمام مایی «زهرا »
تو زینت نام مصطفایی «زهرا »
خورشید زمینی خدا آیه ی مهر
تو شافع ما روز جزایی «زهرا »
24 بردخت نبی چشمه ی کوثر صلوات
برمقدم زهرای مطّهر صلوات
میلاد گل باغ پیمبر زهراست
برهمسر باوفای حیدر صلوات
25 دیری است پریشان وخرابم بانو
در هروله و در اضطرابم بانو
امروز که عالمی جوابم کردند
بنما کرمی نکن جوابم بانو
26 هنگام گل ونقل ونبات است امروز
سرمست ،دل از آب حیات است امروز
وقت طرب وموسم شادی آمد
هنگام گرفتن برات است امروز
شولایی از آفتاب بر تن کردند
در دامن شب آینه روشن کردند
رفتند ورسیدند به سرمنزل صبح
«محدوده ی صبح را معیّن کردند»
28 دیر آمدی دیر رسیدیم. ببخش
از پیکر تو لاله نچیدیم. ببخش
روزی که تو را به روی دوش آوردند
ماباز تو را سیر ندیدیم. ببخش
29 در دفتر عاشقی جنون یعنی تو
باروت ونم وغبار وخون یعنی تو
آشفته ترین واژه در آن یعنی من
غوغای درخت واژگون یعنی تو
30 امشب به لبم ترانه ات سرشار است
در خرمن دل زبانه ات سرشار است
دیری است غمت به روی دوشم مانده است
امشب دلم از بهانه ات سرشار است
31 ما از تو واز مرام تو دور شدیم
آلوده ی این هوای ناجور شدیم
تو پر زدی و اوج گرفتی، رفتی
افسوس که ما اسیر این گور شدیم
32 دریایی وزیبا و زلال است و روان
سرشار ولطیف وبی کران.چون باران
ما تشنه لبیم ورود پر آب «رضا»ست
چون چشمه ی چشمان همه در جریان
33 میلاد گل و روز سعید آمده است
خوش باش دلا صبح امید آمده است
روز طرب است و وقت شادی، یاران
عیدانه بیارید که عید آمده است
34 برمقدم گل، شاه خراسان صلوات
برتربت پاک او فراوان صلوات
ای کاش که ما مرغ حریمش باشیم
برصحن و بر آن رواق وایوان صلوات
35 یا ضامن آهو الامان، ادرکنا
ما خسته دلیم و ناتوان، ادرکنا
مردیم از این همه هیاهو ،آقا
ای مایه ی آرامش جان ، ادرکنا
36 دیری است که حال دل من بد گشته است
آواره ی یک مسیر ممتد گشته است
در این همه غوغا وهیاهو دیری است
راهی شده وزائر مشهد گشته است
37 با آمدنت بهار مهتاب شکفت
صد چشمه میان خواب مرداب شکفت
در هر قدمت هزار شبنم گل کرد
پاییز به رقص آمد و بی تاب شکفت
مرغ دل من میل پریدن دارد
دیری است هوای پر کشیدن دارد
برمنبر نوری از نگاه وتکبیر
«خورشید کنار ماه دیدن دارد»
آن روز علی بهار زیبایی بود
سرسبز ترین شعر اهورایی بود
از قلّه ی« من کنت» چو بالا می رفت
چون قامت سروها تماشایی بود
سالی است که از دوری تو غم داریم
هی چشم به راهیم و تو را کم داریم
از ناله ی نینوای یاران حسین(ع)
همواره به سر شور محرّم داریم
آن روز چه عاشقانه پیمان دادند
آنان که به راه عاشقی جان دادند
رفتند و رسیدند به سرمنزل عشق
استاد شدند ودرس ایمان دادند
از ماتم تو روح زمان افسرده
دل های تمام عرشیان افسرده
هم اهل زمین از این عزا خونین دل
هم پیش خدا فرشتگان افسرده
کن جامه سیه که موسم غم گشته است
شد وقت عزا ،زمان ماتم گشته است
برخیز به پا کن علم شور که باز
هنگام عزا، ماه محرّم گشته است
ای قوم چرا سوز دمادم دارید؟
در چهره چرا غبار ماتم دارید؟
این اشک، چرا زچشمهاتان جاری است؟
در سینه مگر شور محرّم دارید؟
ما از غم عشق تو خرابیم، همه
در هروله و در اضطرابیم، همه
در وادی خون وعشق،پرواز کنان
سرمست از این باده ی نابیم، همه
آرام و صبور و بی ریا می رفتند
آنان که به سوی کربلا می رفتند
سرمست چو می شدند از صافی مرگ
چون موج به ساحل بقا می رفتند
مردی که اسیر نان گندم گشته است
بازیچه ی دست های مردم گشته است
در صفحه ی آگهی برایش بنویس:
«این مرد شناسنامه اش گم گشته است»
هوشنگ دیناروند
یک روز به این دیار برمی گردی
چون بوی خوش بهار برمی گردی
این جمعه وآن جمعه ی تکراری ها
با این همه انتظار برمی گردی
4در کوچه ی «ربنا»، دعایت باقی است
آوای خوش خدا خدایت باقی است
تا توبه کنی و از خودَت دور شوی
یک فرصت سی «روزه» برایت باقی است
با سینه ی تفتیده و چشمی خونبار
سرشارشو از شور حضور دلدار
«سبحــانک لا اله الا ربـــــی»
الغــوث خـــدایا بِرَهانم از نار
از چشمه ی ربنا وضویی بکنیم
بر قبله ی اهل راز رویی بکنیم
«سبحانک لا اله الا» گویان
برخیز دوباره گفتگویی بکنیم
وقت است که از راه خطا برگردی
با توبه دوباره پیش مــا برگردی
از هـروله ی کـــویر بی آبی ها
تا چشمه ی فیض «ربنا»برگردی
صد چشمه شو از کویر لوتم بگذر
فریاد شو از قعر سکـــوتم بگذر
در همهمه ای میان تشویش وسراب
چــون رود بیا از برهوتم بگذر
از صورتک از نقاب وحشت دارم
از عکس میــان قاب وحشت دارم
چون گم شده ای اسیر دست برهوت
آشفتـــه ام از سراب وحشت دارم
یک عمرگذشت و راه را کج دیدیم
اندیشه خطــا، نگــاه را کج دیدیم
دنبال خـــدا میـان مسجد بودیم
سردر گم «لا» ، «اله» را کج دیدیم
آهنگ تو رنگ کبریایی دارد
ذکر لبت آهنگ خدایی دارد
با تیغ دوسر شور به پا کن مولا
دستان تو نیروی خدایی دارد
بربال افق سوار ، با قامت سبز بی تاب و در انتظار،با قامت سبز مهتاب درون چشمهایش جاری است حـــــلاج به روی دار، با قامت سبز 58 «والشمس» به روی خاک پرپر می شد آیینه ی «والضحـی» مکـدّر می شد 59 نــگذار که بی حد بشود دلتنگــی چیزی که نباید بشود دلتنگــی دور از تو شدید می شود بی تابی یک جاده ی ممتـد بشود دلتنگی 60 تو آمده ای مـرا به سازش بکشی با عشوه دوباره سمت خواهش بکشی با فتنه ی چشم خود دل خام مرا از راه به در کنی به چالش بکشی 61 گفتم که بیایــی آفتـــابم باشی سوسوی چــــراغ ماهتـــابم باشی دلگیرم از این سفره ی خالی شاید دلواپس رنج بـــی حسابم باشی 62 تقـــویم تــمام روزهایش پاییز اسفند و بهار و تیر ودی دردانگیز اسطوره ی غم خدا بیامرز ، پدر" از کاسه ی این زمانه جانش لبریز 63 با این لب بی قنوت خواهم پوسید با این دل لات ولوت خواهم پوسید لبخنـــــد تو را خــدا نبارد قطعا من مثل کویر لوت خواهم پوسید 64 صد دفتر شعر وشور با خود داری موسایی وکوه طور با خود داری تومعنــی آفتابـــی ودر چشمت یک عالمه فیض نور با خود داری 65 دور از تــو تمام قلب ها آشوبنــد هی در تب وتابند وبه سر می کوبند نزدیک شو و دوباره لبخند بزن 66 من دست توانای تو را می بوسم جاپای قدم های تو را می بوسم شایسته ی ارزنده ترین تقدیری با عرض ادب، پای تو را می بوسم 67 خورشید ترین چراغ راهم هستی در خلسه ی شب همیشه ماهم هستی در سینه هزار زخم کاری داری با این همه غم پشت وپناهم هستی 68 پایان شب سیاه غم را بنویس آرامش غوغای دلم را بنویس من گم شده ام دوباره پیدایم کن بر لوح دلم نون وقلم را بنویس 69 در ظلمت ما نور شدی چون فانوس با پنجـــره ها نگاه سبزت مانوس صد آینــه درد ،سهم غــم توست پهنــای دلت فراتر از اقیـانوس 70 معمــار توانای خــرابستانی احیاگر جــــان خسته ی انسانی هرچند که اشک دردهایت خون است سبز است دلت ، بهــــار بی پایانــی 71 بخشندگی سحاب شرمنده ی توست رخشایی آفتاب شرمنده ی توست باران شو و بر لوت دلم جاری شو ای آن که شکوه آب شرمنده ی توست 72 یک عالمه شور در گلویت جاری است صد چشمه حضور در گلویت جاری است پیغمبـر آیـــه های روشن هستــی موسیقی نور در گلویت جاری است 73 ما مفتخریم شمع مجلس هستیم با درس و کتاب وعلم مونس هستیم در بیــن تمام رشته های تدریس در رشته ی عاشقی مهندس هستیم 74 پوییدن راه را نشانم دادی تاریکی چاه را نشانم دادی من طفل گریزپای بی تدبیری تو طرز نگاه را نشانم دادی 75 تعلیم الفبای معلم عشق است گلواژه ی انشای معلم عشق است امروز اگرچه جیب هایش خالی است سرمایه ی فردای معلم عشق است 76 تو واژه ی روشن حقایق هستی در گلشن معرفت،شقایق هستی بر شام سیاه جهل ،خورشید صفت سرشارتر از پگاه صادق هستی 77 از هرم لبت واژه توان می گیرد از لحن تو شور بی امان می گیرد در دفتر خط خورده ی رویاهایم طبع قلم از ذوق تو جان می گیرد 78 سرسبز ترین بهارها تشنه ی توست آرامش کوهسارها تشنــه ی توست دربــاور ما نــام تو یعنــی بــاران بی تابی شوره زارها تشنه ی توست 79 گفتی که معلمی حقوقش چند است؟ از وضعیت معیشتش خرسند است؟ صرافی ما واحد پولش عشق است سرمایه ی آن مهر وگل ولبخند است 80 باید که دری به سوی دریا واکرد آسوده نشست و خویش را معنا کرد باید که سری میان سرها جاداد 81 آیینــه ی سبز نــوبهاران داری تعبیــر قشنگ روح باران داری در خط خط صفحه های رنگارنگت موسیقـی واژه هـای قـرآن داری 82 سرسبز تر از فصل بهار است کتاب آرامش جــان بی قرار است کتاب در لوت عطش کرده ی نادانـــی ها آیینه ی صاف چشمه سار است کتاب 83 پاییز مرا ذوق بهاران از توست سرسبزی ذهن سبزه زاران از توست در شاهرگ روح پریشان زده ام فواره ی خون آبشاران از توست 84 ای روح مرا برگ تــو بال پرواز ای برگ تو بی برگی ما را اعجاز تا عرش به پرواز در آور ما را ای وحشت تنهایی ما را دمساز 85 خوشبخت کسی که با تو دمساز شود سرسبز دری که 86 عیدآمدو چشم انتظارم اسفند موسیقی شعر بیقرارم اسفند تحویل نشد حالم و سالم کهنه نوروز شد و بی تو بهارم اسفند 87 زیبایی انتظار را درک کنیم لبخند گل انار را درک کنیم شد زنده زمین اول فروردین است در کشور دل، بهار را درک کنیم 88 بر شب زده ها چراغ مهتاب بریز یک جرعه از اکسیر می ناب بریز بی تابـــــی این ستاره ها را دریاب ای مـــاه بیـــا در کفشان آب بریز 89 شرجی زده ی سراب تابستانم رم کـــرده ی التـــهاب تابستانم خو کرده تنم به آتش وسوز عطش من زاده ی آفتـــاب تابستــانم 90 در خلـــوت تنهایی ما یار ، کتاب همـــراز دل ومحرم اسرار ، کتاب در هر ورقش هزار راز است ،نهان در هر سخنش نکته ی بسیار ، کتاب 91 با زلزلــه ی شدید ، ابروهــایت صد فـاجعه آفرید ، ابروهــایت چون جذبه ی چشمان پر از توفانت ما را به خـــودش کشید ، ابروهایت 92 عمری است که بی تاب و قرار است این سر سودایــی بـوی زلف یـار است ایـن سر بـا هلهــله ی لشگـر نسنـاس ، امـروز بر نـاوک نیــزه نی سوار است این سر 93 تا ماه عزیز عشق بر خاک افتاد بس ولوله در پهنه ی افلاک افتاد دریا به تلاطم آمد وکوه خمید گل ها همه پژمرد و عطشناک افتاد 94 آن روز به دنبال شبی سرخ رسید بر گونه ی تفتیده تبی سرخ رسید از حلق قلم چکامه ی گلگون ریخت «از کرببــلا مرکّبـی سرخ رسید» هوشنگ دیناروند 95 روزی نشود چراغ ، خاموش شود در ذهن زمان یاد تو مخدوش شود این واقعه را همــاره تعریف کنید حیف است که کربلا فراموش شود 96 تشویش دل نزارمــان یادت نیست بـــی تابی انتــظارمان یادت نیست اینگونه که بی دست ،تنت خونین است انگار عمـــو قرارمـان یادت نیست 97 آیینه ی آئیــــن وفایــی اکبر سرشار ترین روح صفـــایی اکبر در باور ما غزوه ی بدر است امروز تکبیـر بگـو که مصطفـــایی اکبر 98 در ماتم تو همیشه نیلی پوشیم هر سال در این عزا علم بر دوشیم سیراب نمی شویم از این تشنه لبی تا از لب مشکت آب را می نوشیم 99 در عرصه ی عاشقی سرآمد هستی شایسته ی حمد ونعت بی حد هستی از شیوه شاعرانه ی است از نسل نجیب وپاک احمد هستی 100 در اوج عطش ،زبان دریـــا خشک است کف کرده زمین ،دهان صحرا خشک است گــل ها همه پژمرده وساقـی بی دست آواز گلـــوی شاپرک ها خشک است 101 در عرصه ی سرخ عشق بازی ای طفل سرباز ترین حمـــاسه سازی ای طفل با تیر سه شعبه ای که بر حنجر توست بی شک که امیـــــر سرفرازی ای طفل 102 می آیی ومن دوباره گر می گیرم هرمرتبه از سوز غمت می میرم دریاب مرا در این هیاهو ای عشق من دلشده ای خراب وبی تدبیرم 103 ای چشم ، بیا برای من کاری کن با گریه مرا در این عزا یاری کن با تک تک خیمه های غوغا وعطش ای سینه بسوز وگریه وزاری کن 104 یک عمر،گرفتار شما کرد ، خدا روزی که تو را قسمت ما کرد ، خدا در دایره ی صورت افلاکی عشق «منظومه ی عاشقی به پا کرد ، خدا» هوشنگ دیناروند 105 از گوشه ی چشم تو غــزل می ریزد تشبیــه وکنــایه و مثل می ریزد از کنـج لبت سیــل شکر می بارد بر تلخی کام من عسل می ریزد 106 او حــال مرا پریش تر می خواهد خونین بدن وشکسته پر می خواهد بر زخـــم دل وبال پر خـــونینم مرهم کم ودرد ، بیش تر می خواهد 107 «لا حول»کسی به گوش ما می آید از کوچــه صدایی آشنا می آید در بـاز شد و صدا رساتر ،آری نجــوای سپیده با خدا می آید 108 این سینه ی بی قرار هم می گیرد از نغمه ی آبشار هم می گیرد اسفند بمان که ذوق نوروزی نیست بــی او دلم از بهـار هم می گیرد 109 ما کــولی آواره ی ابروهاتیم دیوانه ی زنجیری گیسوهاتیم مبهوت لب میم و خراب خالت درصفحه ی شطرنج دوچشمت ماتیم 110 برشب زدگان چراغ شبتاب ،حسیـن رخشایـی آیینه ی مهتــاب،حسیـن حالا که زمین سرد وزمان افسرده است بر سینه ی تفتیده ی ما آب ،حسیــن 111 رفته است برای خیمه آب آورده است صد قافله شور والتهاب آورده است خــون دل ماه است که پاشیده بر آب از علقمه یک مشک سراب آورده است 112 تصویر قشنگ آسمانی آقا مفهوم بلند کهکشانی آقا بر بی کسی ات ستارگان نالیدند مظلوم همیشه ی زمانی آقا 113 هرم نفست شور برانگیخت ،حسین! در ذهن زمان طرح تو را ریخت ،حسین! عمری است که آواره ی این کوی منم با خون دلم عشق تو آمیخت ، حسین! 114 ای شاهد اشک ومشک پرپردجله! دستان بریده ، نعش بی سر، دجله! با باد بگــو خبر رساند فـورا گشته است سکینه بی برادر ، دجله! 115 در مسلک ما مرام وآئین این است: در کوی ولا کشته شدن شیرین است وقتی که مرا دوست چنین می خواهد، عهدی مرا با تو که بس شیرین است 116 ای خفته دلان ! چرا زحق دور شدید نا اهل شدید و بنده ی زور شدید دیدید سر سپیده را برسر نی باز از سر مصلحت همه کور شدید 117 تو تا ابدیت زمان خواهی ماند در پهنه ی بیکران جان خواهی ماند ای ماه به خون نشسته ی عاشورا «در متن تمام آسمان خواهی ماند» هوشنگ دیناروند 118 کم بر تــن ناتـوان ما چنگ بزن کم سنگ بر این شیشه ی خونرنگ بزن از دست تو گوشی دلم خاموش است هی چپ نرو و راست بیا زنگ بزن 119 سربازترین تکـــاور روئیــن تن در صحنه ی رزمایش چشمانش ، من دیشب به لبش باز شبیخون زده ام ضمن گذر از بین هزاران دشمن 120 دیری است که رنگ آسمان زرد شده چشمان ستاره ها پر از گرد شده در شهر دوباره گرد وخاک آمده است این کوچه پر از سگان ولگرد شده 121 از بـوی بد دوگـانگی بیـزارم در سینه هــزار زخم کـاری دارم با این همه غم بهار در من جاری است من خـــوزی ام و از عاشقی سرشارم 122 بر ثانیه های بی تو بودن ، افسوس بر بودن وبر بی تو سرودن ، افسوس ما بی تو در این غبار غم می پوسیم بر گفتن وبر از تو شنیدن افسوس 123 برگرد و مرا غرق تمنا کن باز این گم شده را بیا هویدا کن باز زنگار گرفته این بهــارم بی تو در آینه ی کثیف من «ها» کن باز 124 فریاد نشسته در سکوتم بی تو پرپر شده احساس قنوتم بی تو بر این تن تفتیده ببار ای باران! لب های ترک خورده ی «لوتم» بی تو 125 در هاله ی تنهایی خود محبوسم شبگرد ترین عابر بی فانوسم در هروله ی یقین وتردید ، مدام چون گم شده ای میان اقیانوسم 126 در چهره ی زخمی اش غمی محسوس است آتش زده ی شراره ی افسوس است از هرولـه ی علقمه برمــی گردد مردی که دلش پهنه ی اقیانوس است 127 یک روز بیا مرا از این خاک ، ببر زین دخمه ی آلوده ی ناپاک ، ببر در هاله ی تنهایی خود محبوسم ای عشق بیا مرا به افلاک ، ببر 128 می آیی و لبخنــد بهاران بر لب یک باغ پر از نرگس وریحان بر لب معنی بلند آسمانی، بی شک اعجاز شکوه نام باران بر لب 129 عمری است که مجذوب خیال خامیم بازیچه ی افسونگری اوهامیم در وحشت این بادیه ی بی پایان سرگشته وحیرت زده ی ایامیم 130 درهرنفس، عاشقانه یادت هستیم در پیچ وخم زمانه یادت هستیم درسعی و صفا،کرببلا یا مشهد هرگوشه به هر بهانه یادت هستیم 131 این کیست که در دشت جنون می رقصد با هلهله ی دشنه و داس وشمشیر مستانه میان دشت خون می رقصد 132 توبوی خوش موسم گندم داری سرچشمه ی فیضی وتداوم داری بر وسعت قحطی زده ی بی باران دریایی و یک توشه ترنم داری 133 دامان شریعه از نگاهت ، سوزان هر شام وطلیعه از نگاهت ،سوزان در ماتم تو مثــل دل خـون فرات دیری است که شیعه از نگاهت ،سوزان 134 او رفت وصدای آشنایش گم شد در کوچه عبور گام هایش گم شد باران زد واز گریه ی بی پایانش بر سینه ی جاده ردّ پایش گم شد 135 با آمدنت بهشت را معنا کن زیبایی سرنوشت را معنا کن حیف است نباشی وبهاری برسد 136 در وسعت شب شراره خواهد رویید صد باغ پر از ستاره خواهد رویید اشک سحر از معبر چشم خورشید با آمدنت دوباره خواهد رویید 137 در شعر شبانه ام طراوت ، سرشار در طعم جوانه ام حلاوت ، سرشار تو آیه ی دریا به لب و در گوشم زیبایی نجوای تلاوت ، سرشار 138 ما نحوه ی خندیدنمان مصنوعی است خوشحالی و رقصیدنمان مصنوعی است گل ها همه مصنوعی وبی روح و رمق این شیوه ی بوییدنمان مصنوعی است 139 تاریکی این اتاق پیرم کرده خاموشی این اجاق پیرم کرده 140 ای عشق بیا ومرزها را بردار 142 آشفته ام و هراس در من جـــاری است یک حسّ غریب خاص در من جاری است در کرخه ی چشمان خودت غرقم کن هرچند خلیج فارس در من جاری است 143 مردی که سرود عشق را از بر بود با آتش و خون ودود همسنگر بود 144 با این نظری که با دل من داری پیداست که میل پرکشیدن داری حیف است حرام دست گلچین گردی سیبی که به روی شاخه چیدن داری 145 آهسته وساده از تو رد خواهم شد با میل و اراده ازتو رد خواهم شد درحجم سیاه این مسیر دل گیر با پای پیاده از تو رد خواهم شد 146 هرچند که راه عشق ناهموار است آیینه ی عاشقی پر از زنگار است برگستره ی شب زده ذهن زمین خورشید تو غیر قابل انکار است 147 در سفره ات ای عشق، عسل بسیار است در دفتر شعر تو غـــزل بسیار است کس نشنود آهسته مرا مهمان کن هرچند خروس بی محل بسیار است 148 در جــام غدیر باده ی ناب افتاد خُم در تب وتاب آمد وبی تاب افتاد خورشید که با ماه قرین می گردید یک عکس قشنگ وناب در قاب افتاد 150 دور از توگس بهارکالم گندید زنجیر به گام حس وحالم پیچید آنقدر ننوشید لبت کامم را تا این که قنات شعرهایم خشکید 151 از شعر وغزل طعم لبت شیرین تر از پند ومثل طعم لبت شیرین تر هروقت که می خندی و دل می دزدی ازقند وعسل طعم لبت شیرین تر 152 برشاخه ی خیس روزگاری پرشور گل می کنی از ایل وتباری پرشور در وسعت سبز گریه ام میروید هرسال که می رسی بهاری پرشور 153 همرنگ دل ما شده ای برکه از خنده چو گل وا شده ای ای برکه ازجام غدیر باده بر لب داری چون آینه زیبا شده ای ای برکه 154 دل گیرم از این خرابه، آواری کو؟ آوار شود بر سر مـا باری کـــو؟ بر این تن نیمه جان ما سر، باراست من خسته ی این سرم. سر داری کو؟ 155 بین من وتو جاده ی ممتد، بهتر هرجا که تویی دلم نباشد،بهتر 156 ما را به شب ترانه ات مهمان کن برسفره ا ی از بهانه ات مهمان کن کاشانه ی تو گرم ترین آغوش است ای عشق مرا به خانه ات مهمان کن 157 آغوش پر از تاب وتبی می جویم گیسوی سیاه چون شبی می جویم بعد از دو سه رکعت از نمازم هرشب لبخندی و بوسه از لبی می جویم 158 درعشق تو اشتباه ارزشمند است لغزیـدن گاه گـاه ارزشمند است جایی که زلیخا تو ویوسف ماییم در باور مــا گناه ارزشمند است 159 در سینه هزار شور وغوغا دارد غــم آمده وخیال یغما دارد آبان نشده هنوز و شاعر انگار ایمان به شروع فصل سرما دارد 160 دیوانه ی چشمان تو صدها بهلول شیرینی لب های تو بیش از معمول لبخند تو از رونق بازار انداخت سوهان قم وکلوچه های دزفول 161 فصل غم تو بهانه ی رویش ماست اندیشه ی شاعرانه ی رویش ماست در وسع زمین آتش اندود عطش چون چشمه پر از ترانه ی رویش ماست 162 قربانی توفان وتگرگیم ای عشق غارت زده ی هجوم مرگیم ای عشق در فصل خزان دیده ی این پهنه ی زرد پایان شکوه باغ وبرگیم ای عشق 163 رقصیدی ودر موج بلا دیده شدی پرپر که شدی خوب، پسندیده شدی برجامه ی گل، بس که تنت زیبا بود از شاخه ی ترد عاشقی چیده شدی 164 صد دفتر شعر وشور در قرآن است یک عالمه فیض نور در قرآن است در گوش دلم آیه ی روشن جاری است 165 ازدست غم زمانه زخمی خوردی از خنجر وتازیانه زخمی خوردی هفتـادو دو بار امتـحان پس دادی روزی که به هر بهانه زخمی خوردی 166 یاغی شده ای و بند لازم داری رم کرده ای وکمند لازم داری باید که تو را نزد طبیبی ببرم یک نسخه ی سودمند لازم داری 167 در شهر مجازی دبلیو دات ها در سینه ی تفتیده ی این قنات ها مشغول نبرد نابرابر هستیم در منگی روزگار کیش ومات ها 168 قربانی طوفان وتگرگم بی تو پایان شکوه باغ وبرگم بی تو طبـق نظر عالــی دیوان قضا پرونده ی محکوم به مرگم بی تو 169 بی تو من و شروه خوانی هق هقهام بی تو من وتنهایی تلخ شبهام 170 از گردش تلخ لحظه هادلتنگم از بازی روزگار، گیـجم،منگم با اسلحه ای که تیرهایش مشقی است بیهوده برای زندگی می جنگم 171 چشمان تو رمز خلقت خورشید است دستان تو صبح دولت امید است باران شو و فیروزه ی لبخند ببار صبحی که تو طلوع می نمایی عید است 172 زندانی یک زندگی پرحسرت آتش زده ی هیزم خیس نفرت 173 باچشم تو رسوا نشدن ممکن نیست دیوانه و شیدا نشدن ممکن نیست 174 آیینه ای ودر برابرم می خندی می گریم و بر چشم ترم می خندی 175 مرگ آمده نستعین ما را برده کفر آمده روح دین ما را برده «یارب مکن از لطف پریشان مارا» ابوسعید شک پنجه زده یقین ما را برده 176 «بیداد» بخوان، لحن صدایت خوب است از «شور» بخوان که های هایت خوب است از عشق بگو که قلب ها آشوبند تحریر نوای «ربنایت» خوب است 177 سرسبز ترین منظره ها درچشمت آواز ترین حنجره ها درچشمت یک چشم به هم زدن برایت کافی است تا بازشود پنجره ها درچشمت 178 فانوس به دست صبح لبخند توییم دیوانه وشیدایی وپابند توییم یک سال دویدیم وندیدیم تورا عید آمدوما هنوز اسفند توییم 179 شیرینی و عکس نمکی هایت را آیینه و ژست الکی هایت را حالا که تو را فقط خودت می فهمد با عشق بگیرعکس تکی هایت را 180 بیمار و خراب وبیقرارت هستیم شرمنده ی لطف بیشمارت هستیم آسوده شما بخواب در کوپه که ما دهقان فداکار قطارت هستیم 181 خوب است اگر زرنگ باشم امسال شرین لب وشوخ وشنگ باشم امسال از دیدن تصویر خودم می ترسم بگذار کمی قشنگ باشم امسال 182 دیری است دچار روی ماهت هستیم آشفته ی گیسوی سیاهت هستیم بگذار که تا بهار را لمس کنیم 183 سرو قد تو اوج خضوعش زیباست لبخنده ی غنچه ی شروعش زیباست همصحبت تابیدنی وهمدم صبح چشمان تو هرصبح طلوعش زیباست 184 یاغی شده ی عشق تو ام رامم کن با لهجه ی شیرین خودآرامم کن 185 حیف است که در رنج فراوان باشیم آشفته وحیران وپریشان باشیم با اینکه دلی خراب وعاشق داریم حق نیست چنین بی سروسامان باشیم 186 برگرد دلم حصار باید بزنم یک جرعه نگاهمان کن از چشمانت 7 این دوره ی ده روزه که از جنس غم است آشفتگی بین دم وبازدم است بی روی تو زندگی سراسر پوچی است پایان شب با تو نبودن، عدم است 188 آنان که به ما تهمت این ننگ زدند بین من وتو دست به نیرنگ زدند هرگوشه که می روم شکستم حتمی است از بس که به آیینه ی ما سنگ زدند 189 مجروحم وروی روزگارم زخمی است پاییز و زمستان و بهارم زخمی است خون می چکد از حنجره ی آوازم تونیستی وبغض دوتارم زخمی است 190 ناقوسم و در سکوت غوغا دارم در خاکم و اندیشه ی بالا دارم با گردنی از جنس طناب منصور بر چوبه ی دار ذهن خود جا دارم 191 تکذیب نمی کنم دلم مال شماست چون برگ خزان دیده ی پامال شماست لازم به بیان نیست که این هرجایی آشفته تر از باد به دنبال شماست 192 بازیچه ی بازوی توّهم گشته است مردی که سبب ساز تورم گشته است باهاله ی روحانی عطر خدمت محمود امیدم دکلش گم گشته است 193 ما جا نشدیم بین تنهایی خویش گمنام شدیم لای پیدایی خویش تقدیر اسفناک من و تو این بود تا دل بسپاریم به رسوایی خویش با خاطره ها بی تو خرابم یک عمر آشفته دچار التهابم یک عمر در خلوت تیره ی شب تنهایی در حسرت آرامش خوابم یک عمر 195 تکرار غریب و ممتد پیچش درد تعبیر اسفناک تب و سرفه ی مرد از آن شب بی تو خاطراتم این بود: سیگار زر و دود و نفس هایی سرد 196 از چشم رطب گون جنوبی هایت از چانه ی ناز خالکوبی هایت لطفی کن و یک بار نصیبی بفرست بی بهره ام از تمام خوبی هایت 197 در ورطه ی توفان خودت غرقم کن در زلف پریشان خودت غرقم کن هرچند خلیج فارس در من جاری است در کرخه ی چشمان خودت غرقم کن 198 یک لحظه ی کوتاه فقط با ما باش اندازه ی یک آه فقط با ما باش همراه همیشه بودنت ممکن نیست تا نیمه ی این راه فقط با ما باش 199 چشمان تو با اشاره هایش زیباست شب های تو با ستاره هایش زیباست معنای قشنگ حسن تعلیل تویی شعر لبت استعاره هایش زیباست 200 در سینه پیام ازلی داشت غدیر صدحنجره آواز جلی داشت غدیر از باده ی ناب کوثری جوشان بود منشور ولایت علی داشت غدیر 201 تامست وخراب باده ی توحیدیم بالنده تر از ترنّم امّیدیم ازهیچ شبی نیست به دل پروامان ما دست به دست بیعت خورشیدیم 202 کورند و برای دیدنت می آیند با دشنه برای چیدنت می آیند بی تاب تر از پرنده چون می افتی آنان پی سربریدنت می آیند 204 از داغ تو چشم بامداد اشک آلود از ماتم تو سراب ها اشک آلود خون می چکد از رشحه ی خونین قلم 205 با ماه مگر نسبت دیرین داری این گونه که تو صورت سیمین داری تازیدی وبر قامت شب شوریدی گل کردی و بین لاله ها روییدی 207
گل کردی و از دمیدنت ترسیدند
از تیغ جنون کشیدندت لرزیدند
آن لحظه که چون صاعقه می تازیدی
در خشم تو هیبت علی را دیدند
شرمنده و سر به زیر آمد آن مرد
حر بود ولی اسیر آمد آن مرد
هرچند که دیر دیر آمد آن مرد
ازخویش گذشت و شیر آمدآن مرد
بر قامت شب سپیده شورید آن روز
موج آمد و بر صخره خروشید آن روز
هفتـاد و دو کهکشان دریا پیـــکر
از قلب کویر سرخ جوشید آن روز
بی نغمه به ساز بندگی آمده ای
از وادی شاعرانگی آمده ای
با داغ دل کویر الفت داری
از پشت غبار تشنگی آمده ای
211 فریاد بلند عشق درمتن سکوت
غوغای غریب بادها در ملکوت
با خط زلال آب جاری می شد
سرشارترین چشمه میان برهوت
212 در چشم تو ردپای باران جاری است
213 از دست بریده آب دربهت عطش
چون موج به پیچ وتاب در بهت عطش
سوز جگر سراب در دل دارند
آیینه وآفتاب دربهت عطش
214 با ناله ی آتشین بیا مویه کنیم
با چاک دل و جبین بیا مویه کنیم
درسینه دوباره زخمهامان گل کرد
در محشر اربعین بیا مویه کنیم
215 تا نوحه گر داغ دلم باد صباست
در سینه ی ما خیمه ی داغت برپاست
با پای سر و دست دعا آمده ایم
این تاول پا رمز رسیدن به شماست
216
مرغ ملکوتند زمینی گشتند
با پای پیاده اربعینی گشتند
غیر ازدل ما که بال پرواز نداشت
یاران همه اربعینی گشتند
217 تا کی گل من در انتظارت باشم
با بغض شکسته بی قرارت باشم
دلگیرم از این زندگی حسرت بار
ای کاش بیایی و کنارت باشم
218 آغوش پر از تبش برایم کافیست
آرامش هرشبش برایم کافیست
دارایی دنیا همه ارزانی تان
از کل جهان لبش برایم کافیست
از باغ تو برگشته دوباره بختم
220 ما شمع شب سیاه در تب هستیم
فانوس منور غم شب هستیم
پروانه ی بی تاب چراغش ماییم
مردان سترگ کوی زینب هستیم
221 بر لوت سرابم آب لطفا بفرست
من منتظرم جواب لطفا بفرست
بگذار که ساده از تو خواهش بکنم
یک بوسه برای خواب لطفا بفرست
222 گفتم که غم عشق دوایی بخورد
سودایی تو بلکه هوایی بخورد
از بس که زمین خورده ام از دست همه
وقت است سرم به ناکجایی بخورد
با دلهره ای جدید،محبوب دلم
آغوش رها کرده به آشوب دلم
هرجا بروم بلای جان است غمش
قد راست نموده او به سرکوب دلم
تو وسوسه عجیب خواهش هستی
بر این تن خسته روح سازش هستی
دلگیرم از این غریبه ها از غربت
تو پاکی و ناپاک نباید باشی
آزرده و غمناک نباید باشی
برگرد به آسمان آبی ای عشق
آلوده ی این خاک نباید باشی
آشفتگی و رو به زوالی سخت است
پرپر زدن و بی پر وبالی سخت است
در شهر پر از حنجره ها لال شدن
یک عمر سکوت متوالی سخت است
دیری است در انتظار روزی بهتر
می میرم از التهاب سوزی بهتر
از سینه ی تب کرده ی خیست چه خبر؟
از روح پر احساس لطیفت چه خبر؟
از چین و ترک های بلور شعرت؟
از دفتر قلب چکنویست چه خبر؟
باید مثلا فکر فقیران باشیم
دلواپس وضعیت ایشان باشیم
با سفره ی افطاری پر نقش و نگار
هیهات که ذره ای مسلمان باشیم
آمد رمضان و تا سحر بیداریم
هنگام سحر مضطرب افطاریم
بر باور ما روزه فقط می خندد
از بس که به سر دغدغه ی نان داریم
از جنس گل و نژاد سوسن هستی
آرامش درد مفرط تن هستی
آبی و به خاک ریشه ام در جریان
غمخوار همیشه ی من هستی
آزرده مرا این همه درد بدخیم
این مسئله های ناقص بی تفهیم
یک روز تبر به دوش باید باشم
تا بشکنمت چو حضرت ابراهیم
سرگشته ی این کوچه ی نامانوسم
می چرخم اگرچه خسته و مایوسم
انگار همان پیر صدایم زد باز
من دربه در روشنی فانوسم
آیینه، نمای بسته اش مال من است این سینه، نوای خسته اش مال من است دنیا همه ی خوب و بدش مال شما تا عشق و دل شکسته اش مال من است 235 تنهاترم از کلبه ی دور متروک از جاده ی پرت و بی عبور متروک هم صحبت خاکستر و بادم یک عمر چون سردی یک اجاق کور متروک 236 می خندی ومی میرم از این دلبری ات از چین وشکن های گل روسری ات دیوانه تر ازهمیشه این بار برقص تا مست شوم از تن نیلوفری ات 237 اندازه ی اندوه جهان غم دارم آشفتگــی زلزله ی بم دارم تنها سبب این همه تشویش که هست ای عشق تویی فقط تو را کم دارم
اندوه تو در سینه ی ما محبوب است
طاقت شکن وبزرگ اما خوب است
بامعرفتی زلال و قلبی سرشار
ای دوست هوای عاشقی مطلوب است
نازک تر از احساس نم اشک بگو
از سوز دل از همهمه ی رشک بگو
از دست بریده از دل حسرتبار
ای آب تو را قسم به این مشک بگو
وبلاگی را که در حال دیدن آن هستید این جانب رحمن ایزدی فر کارشناس ارشد ادبیات فارسی راه اندازی کرده ام. من فرهنگی هستم دبیر ادبیات دبیرستان های شهرستان شوش دانیال در استان خوزستان. هدف من در این وبلاگ اول درج تعدادی از اشعارم وبعد مباحث مختلف ادبی است.